|
بوی سکوت پیچیده در باغچه ی کوچک تنهایی،
و گنجشک غمگین خبر ندارد از سرنوشت یاران خویش،
که چه مظلومانه گرفتار شدند در تبانی پنهانی جغد و کبوتر،
که گردن بزنند نور و آزادی را ،
زیر ساتور سیاه سیاست.
و گنجشک گرچه می ترسید ،
و می ترسد از پرواز سهمگین جغد شوم ،
ولی همواره کرنشی مقدس داشت ، در برابر کبوتر ،
این نماد آزادی.
و صد افسوس که مرادش بال خونین را ،
پلّه ی ترقّی کرده است برای مطامع مذبوحانه ی خویش.
و چه دیر هنگام رسوا گشت ، دستان سیاه خیانت و نفاق !
اکنون چه باید کرد ، در این هنگامه ی سردرگریبانی ؟!
که سوز سرد سرمای زمستان را ،
بهانه می کنند این خائنان پست ظاهربین.
و دریغ از پاسخی خاموش و بی احساس ،
از روی ترحّم یا که از احساس ،
به فریاد عدالت خواهی ممتدّ گنجشکک.
و آمد سوی گنجشکی که گیج و مات و مبهوت است و قلبش مملو از نفرت ،
در این هنگامه ی بیداد و حیرانی ،
پیغامی فروبسته به مُهر و لاک سربسته.
پیام این بود :
« ای آن که بر هم می زنی آرامش اذهان مردم را !
سخن کوتاه کن اینک ،
باز کن چشمان خود را و کمی اطراف خود بنگر ،
خموشی پیشه کن ، ورنه ،
سزایت با جناب مستطاب جغد شب های زمستان است...! »
طبقه بندی:
شعر،
|