پنجره های آسمان را باز کنید.
دارم خفه می شوم،
در این هوای دم کرده ای که به سرم زده است.
پروای پرواز، پر واکردن مرا با نیشخندهای شیطانی بدرقه می کند.
هر بار که فکر قلّه، قفل جمجمه ام را می شکند،
و کسی گناه کبیره ی اندیشه ام را بر گردن نمی گیرد،
در خودم می میرم.
دیگر،
آمار مرگ هایم،
از دستم دررفته است.

13 اسفند 1392