زبان در متن

انسان در حاشیه
بگذریم که ـ لهجۀ من اینجایی نیست ـ خودم که اینجا هستم
در این جای زمین
این در و دیوار، میز و صندلی، حتا این گلدان گل، شاهد من اند
شما شاهد منید
تمام عمر، لب ها و زبان ها، چشم ها و لهجه ها، حتا دست ها را خریدم
ولی گوش ها را نمی فروشند
هیچکس خودم را و همه لهجه ام را با لبخند می خرند
و تو نیستی
دیگر به اینجایم رسیده ام
جایی که زنجیر را دیگر طاقت گردنکشی نیست
در این جای زمین کفش های هرکس جداست
پاها هیچ کاری با کفش های دیگران ندارند
هیچ کفشی هم تشنۀ هیچ پای غریبه ای نیست
من با پاهای خودم تو را گشتم
آنقدر پیدایت نکردم که کفش هایم برایت تنگ شده اند
دیگر به لب خاک رسیده ام
می ترسم به لب مورچه برسم و تو نباشی
انسان در متن
زبان در حاشیه
نفهمیدم آخر ستاره ها چرا شب قدم می زنند
هربار که خواستم همراهیشان کنم انگشت هایم تمام شدند
و تو باز هم نبودی
ستاره ها هم با دردِ این جای زمین غریبه اند
این جا به پرندگان برای یک بار تماشا پول می دهند
به اسب هم پول می دهند
و قایق
پول یعنی مرا در اینجا می بینم که در اینجا کفش های هرکس جداست
و متن در حاشیه.

* * *
نبی الله باستان فارسانی ـ بروجرد 23 اسفند 92