تبلیغات
صفحه شخصی نبی الله باستان فارسانی - مطالب ابر جریمه
منوی اصلی
صفحه شخصی نبی الله باستان فارسانی
بیستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد
  • درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
    پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: 
    خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت: 
    تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
    همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار: جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.

    شیخ شعراوی می گوید: اگر در شهر، فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهر مال او را می دزدند...!
    آخرین ویرایش: شنبه 12 مرداد 1398 23:25
    ارسال دیدگاه
  •       امروز دوازدهم بهمن ماه حدود ساعت 6 عصر به همراه خانواده در محور خرم آباد - بروجرد به پلیس راه چالان چولان رسیدم. باران می بارید و من هم با سرعتی حدود 50 الی 70 کیلومتر در حرکت بودم. پلیس جوانی با تابلو فرمان ایست داد. بعد از توقف خودرو مدارک را خواست. ابتدا سوالاتی پرسید که هیچ ربطی به پلیس راه نداشت. به عنوان مثال: از کجا می آیی؟ به کجا می روی؟ اهل کجا هستی؟ چه کاره ای؟! چون روی لباسش کاور پوشیده بود نتونستم اسمشو بخونم.

          بعد از این سوالات نگاهی به ماشین کرد و گفت: چرا شیشه های ماشین دودی است؟ گفتم: درصدش کمه و توی ماشین دیده میشه. بازم ماشین رو ورانداز کرد و گفت: چرا سرنشین عقب کمربند نبسته؟ نگاه کردم دیدم دخترم توی بغل مادرش خوابیده. گفتم: اشتباه کرده. مثل اینکه بچه توی بغلش خوابیده به همین علت کمربند نبسته. الان می بنده. گفت: نه! باید جریمه بشی. گفتم: کمربندشو بسته. اشتباه کردیم. دیگه تکرار نمیشه. ببخشید! گفت: یه پنجی بده برو!!! مات و مبهوت نگاش کردم و گفتم این راهش نیست. اونم رفت. تازه فهمیدم چرا اون سوالات اولیه رو می پرسید. فکر کنم می خواست میزان پولی رو که باید طلب می کرد بسنجه. و به احتمال زیاد میزان پول زور گرفتن از یک معلم همون پنج هزار تومان باشه! پسرم پرسید: بابا! پنجی چیه؟ گفتم: هیچی! پول زور می خواد.

          رفتم پیش افسر نگهبان. نخواستم خودمو درگیر کنم که بعدش بهم توهین هم بشه و برچسب دروغگو هم بخورم. پس چیزی نگفتم. فقط به جناب سروان بیرانوند که اون طرف اتاق نشسته بود و فقط از توی یه سوراخ شیشه ای کوچک می شد باهاش صحبت کرد دلیل نبستن کمربند رو گفتم و ازش خواهش کردم برگ جریمه ننویسه. اونم با منت، سی هزار تومان جریمه نوشت و دست به دست رسوند به این طرف شیشه.

          با خودم گفتم: این سی هزار تومان می ارزه به اون "پنجی" که به صورت نقدی ازم خواسته بود. با این حال نه به خاطر پولی که حاصل یک ماه گچ خوردن سر کلاس هست بلکه به حال وضعیت پلیس راه کشور افسوس خوردم و با خود گفتم: تا کی این زیاده خواهی ها ادامه خواهد داشت؟ این رفتارها که به صورت روزانه در جای جای کشور اتفاق می افته خودش نوعی فرهنگ سازی هست. و صد افسوس که بسیاری از هم وطنان ما به خاطر پرداخت کمتر زیر بار این فساد می روند.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1391 20:17
    ارسال دیدگاه